به این آدرس بیاید دیگه از این به بعد :
آیا خداوند برای بنده خود کافی نیست !
Balancing is a dynamic process; its a verb not a noun. The only way to remain life-centred is to keep shifting from right to left & left to right. Don't aim for extremes--don't avoid them either. When happy~ be happy. When sad~ be sad. The secret of balancing is to remain open to both polarities.
( أ ى رب أ ى خلقك أ حب إ لیك قال من إ ذا أ خذت حبیبه سالمنى )
موسى علیه السلام در مناجات با خدا عرض كرد:
خداى من ! كدام آفریده ات را بیشتر دوست مى دارى ؟
فرمود: آن كس را كه چون محبوبش را از او بگیرم با من آشتى باشد.
به نقل از آقا خره
یه روز یه یابوی بود که عینهو همه یابوها زندگی می کرد
یه روز که یابو داستان ما داشت از یه کوره راه رد می شد و کله رو انداخته بود پایین و زیر لب هی تکرار می کرد که :گر به خود آیی به خدایی رسی !!
یهو یه خری صداش کرد
هی یابو !!
یابوهه برگشت و دید یه خره نشسته روی یه سنگ کنار راه
خره گفت هی یابو بیا اینجا
یابوهه که دید خره داره به زبون یابو ها حرف می زنه کف کرد
راه افتاد و رفت پیش خره
خره گفت یابو جان یه نگاه به راهی که می رفتی بنداز
یابوهه یه نگاه کرد و دید به به !!
کوره راهه به یه پرتگاه ختم می شه !!
تو دلش گفت اگر خره منو صدا نکرده بود الان کف دره شده بودم عینهو گوشت چرخ کرده!
برگشت که ازش تشکر کنه دید خره نیست !!
آخه خره احتمالا یه خر معمولی نبود دیگه !
خری که به زبون یابوها حرف بزنه!
راه و چاه رو تشخیص بده !!
یابوهه یه کم فکر کرد و به خودش گفت
هی مرتیکه یابو !! خوب تو هم الان که اینجا وایسادی اون پرتگاه رو می بینی !!
زبون یابو ها رو هم که از خر جماعت بهتر می فهمی !
خوب وایسا اینجا و ... !!
خلاصه یابوی باهوش داستان ما وایساد تا یابوی بعدی بیاد و اون نجاتش بده !!
هنوز نصف روز نرفته بود که یه یابوی دیگه در حالی که داشت زیر لب برای خودش حرف می زد از راه رسید !
یابوهه دید ای بابا این یابوهه هم عینهو خودش داره همون چیزا رو زیر لب می گه و می ره طرف دره !!
داد زد هی یابو !! یابو دومی همینطور که داشت می رفت سرش رو برگردوند به سمت یابو اولی !
یابوی ما هم داد زد بالام جان بیا اینجا یه کار واجبی باهات دارم !
یابوی دوم داستان همینطور که زیر لب داشت با خودش حرف می زد سرش رو انداخت پایین و به راهش ادامه داد !
آقا، یابوی اول داستان یهو ترس برش داشت و داد زد بابا یابو جان با توام نرو الان می افتی !
همینطور که یابوی اول داستان هی داد و بیداد می کرد که بپا اون جلو پرتگاهه یابوی داستان به راهش ادامه می داد تا اینکه !! آی آی آی آی آی ی ی ی ی ی ی ی ی !!! بوم !!
خلاصه چند روزی یابو داستان ما نشست سر اون راه که شاید یه یابو رو از افتادن نجات بده اما دریغ از حتی یکی !!
خلاصه آخرش نا امید شد !! پیش خودش گفت حتما من یه یابو فوق العاده بودم که حرف خره روم اثر گذاشت ! همین که این فکر از ذهنش گذشت خره یه پس گردنی بهش زد !!
آخه خره یه خر معمولی نبود !!
خلاصه خر غیر معمولی ما به یابوهه گفت :
بنده خدا این وسط چند تا نکته رو قاطی کردی ! اول اینکه یه خری باید باشه که بتونه حرف بزنه اونم به زبون یابو ها !! دوم اینکه یابویی باشه که بتونه بشنوه !! سوم اینکه یابوهه اصلا حرف گوش کن باشه !! چهارم اینکه سیستم جهان طوری برنامه بریزه که خره سر کیف باشه و یابوهه سرحال و هر دو هم سر بزنگاه با هم برخورد کنن و ...!!
خوب حالیت شد !!
حالا بیا برو دنبال همون کاری که باید می رفتی دنبالش !!
یابوهه گفت : آقا خره قرار بود من دنبال چی بگردم ؟ در این مورد که تو داستانت چیزی نبود که ؟
خوب شما بگید یابوهه قرار بود کجا بره ؟
خوب قصه ما به سر رسید یابوهه به خونه نرسید !!
۱-آقا این داستان برای یه یابوی مشخص نوشته شده اما باقی یابو ها هم میتونن ازش استفاده کنن
۲- آقا استفاده غیر استاندارد عوارضش بر عهده مصرف کننده است
۳- آقا یهو یابو پنداریتون کار دستتون نده ها !! از ما گفتن بود ها !!
تنهاییم. سالهاست. زندگی روی چرخ دنده های بی ثباتی می چرخه و ما همراه با اون می دویم. سالهاست زندگی یه فیلم شده رو دور تند که توش همه ما در حال دویدن هستیم. انگار این قطار سالهاست دنده بریده و ایستی نداره، ایستگاهی نداره! سالهاست داخل این قطار سریع السیر می شینیم، بلند می شیم، راه می ریم، درس می خونیم، کار می کنیم، می خوریم، حرف می زنیم... سالهاست تو این قطار سریع السیر می میریم و دوباره زنده می شیم. سالهاست تو این قطار عادت کردیم برای رسیدن به نقطه ای نامعلوم همه چیزهای معلوم زندگیمون رو قربانی کنیم. سالهاست هیچکس سوزن بانی ندیده، حتی لوکوموتیو رانی که ازش بپرسه، این قطار داره ما رو، با همه توانایی و ناتوانایی، با همه درستی و غلطی، با همه زشتی و زیبایی، به کجا می بره. سالهاست هیچکس نپرسیده یعنی همه ما قراره به یه نقطه برسیم؟ همه ما یه جا قرار گذاشتیم. همه ما؟ سالهاست که تنهاییم و حتی تو این قطار تو چشم کسی خیره نمی شیم، خیره نمی شیم که بی ادبی نباشه، که دخالت نباشه، که تجسس نباشه، که عشق نباشه... سالهاست تو این قطار کسی نمی خنده، حتی چهره ای دیده نمی شه. درست مثل لحظه ای که دو تا قطار از کنار هم عبور می کنن و تو از چهره مسافرهای بغل، فقط هاله ای می بینی. بی هیچ حسی، بی هیچ درکی! سالهاست که همه ناراحتن، همه یه خلاء دارن، همه تو چشمهای پوشیدشون یه غصه عمیق دارن. سالهاست همه دنبال چیزهایی دارن می دون که خودشون هم ازش بی خبرن. شاید قبلا می دونستن، می دونستیم! اون زمانی که وقت داشتیم صبح به صبح به خودمون تو آینه صبح به خیر بگیم. وقت داشتیم گاهی به صدای خودمون یا عزیزامون گوش بدیم که ببینیم اونقد که بزرگ شدیم، صدامون هم عوض شده؟ اون روزهایی که تفاوت خوب و بد رو می فهمیدیم. اون روزها که هرکس جزیره ای بود، به بزرگی دنیای خودش و همه دوست داشتیم این جزیره ها رو کشف کنیم. اون روزها که بزرگترین شگفتی اش دوست داشتن بود...
دیگه وقت نداریم برای خودمون، برای دیدن صبح، برای کسانی که دوست داریم یا دوستمون دارن، برای رسیدن یا نرسیدن به آخری که هیچوقت آخر نیست لحظه ای مکث کنیم، سکوت کنیم. دلمون تنگه، سالهاست و یادمون می ره یه شب توی چشم یه ستاره نگاه کنیم و بپرسیم چرا دلمون تنگه. دیگه از دنیا شگفت زده نمی شیم. قدر هیچی رو نمی دونیم. به سرعت نور درس می خونیم، کار می کنیم، حرف می زنیم، می خوریم، می خوابیم ، می آییم، می ریم، دل می بندیم، دل می کنیم، به یاد می آریم و باز فراموش می کنیم... برفی نمی آید، حتی بارونی. اگر هم بیاد یادمون می ره حتما کسی هست، همین نزدیکی، که می تونیم انگشتاشو تو دستمون بگیریم، گرمای پوستش رو احساس کنیم و به بارش، به صدای آب، به رنگ نور، به شرشر بارون، به نرمی برف، خیره بشیم و بی کلام خودمون رو بیرون بریزیم و حس کنیم ایکاش، ایکاش این لحظه برای لحظه ای به ابدیت بپیونده. سالهاست یادمون رفته زندگی همین لحظه است نه یک نقطه! سالهاست با هزارن معیار درست و غلط به هم نزدیک می شیم و از هم دور می شیم و یادمون رفته به دنبال لحظه آرامشی هستیم که در اون...
ایکاش یکی پیدامون کنه! ما سالهاست که گم شدیم. ایکاش امشب به گوشه ای از آسمون، به رنگ چشمهامون، به تن صدامون، به نرمی پوستمون، به آرامش قلبی که می تونه برای ما باشه فکر کنیم و ببینیم برای کی و چی داریم می دویم. تا کجا می خوایم بدویم به کجا می خوایم برسیم. شاید اونچه که داریم دنبالش می دویم، همین جا، در همین نقطه، توی همین قطار، همین مسافر ناآشنای کنار دستمون باشه...