تبليغاتX
اميدی از کوی دلنوازان

اميدی از کوی دلنوازان

آیا خداوند برای بنده خود کافی نیست !

سلام

به این آدرس بیاید دیگه از این به بعد :

دلکوچیک

+ نوشته شده در  ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط دلنواز  | 

سلام

سلام به همه

+ نوشته شده در  ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط دلنواز  | 

نامه

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروزدر زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: “سلام”، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم میخواهی چیزی را به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

* *تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه میکنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی.

* *تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند وتو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت میبری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه میکردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی.

* *موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

* *احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را میکنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی.

* *آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید.*
+ نوشته شده در  ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط دلنواز  | 

دلم گرفته

آسمان پوشیده از ابرهای سیاه و شوم بود، ولی بارانی در کار نبود.
انگار خداوند هم از این مردم ناامید شده بود.
دخترکی در حالی که زانوانش را در آغوش کشیده بود، در کنار جاده نشسته بود. آبشار موهای تیره رنگش بر روی صورتش خودنمایی می کرد. هوا سرد بود و دخترک مظلومانه با سرما می جنگید.
مردم با عجله و بدون توجه به او از کنارش می گذشتند. به گمانم همه در آن شهر دچار مرز کوری شده بودند. بی روح و بی حس، کرخت و سرد.
دخترک با خود می اندیشید که چه بر سر مردمش آمده است. در افکارش غوطه ور بود که ناگهان پیرمرد مهربانی به نزدش آمد. دخترک در نگاه اول چیزی را که چشمانش می دید باور نمی کرد. تا آنکه پیرمرد شروع به سخن گفتن کرد.
 

- چرا اینجا نشته ای دخترم؟
-جایی برای رفتن ندارم.
-پس مادر و پدرت کجا هستند؟
-پدرم؟؟؟ پدرم را به جرم کبوتر بودن گرفته اند.
-مادرت چه؟ او کجاست؟
-مادرم؟؟؟ او همچون آهویی زیبا بود. شکارش کردند.
-چه کسانی؟ کدام شکارچی ها؟
-کرکس های انسان نما آقا.
-چرا از کسی کمک نمی خواهی؟
-آقا گمان کنم شما متعلق به این شهر نیستید. مردم این شهر همه کورند. بیمارند. کسی مرا نمی بیند. همه به فکر خودشان هستند. می بینی؟ حتی نمی بینند که چه می خورند و چه می پوشند. حاضرند به خاطر یک نان کپک زده یکدیگر را بکشند. چطور انتظار دارید مرا ببینند؟
-آخر چرا؟ چطور این بلا سرتان آمد؟
-آقا مردم ناشکری کردند. قدرخورشید را تا زمانی که بالای سرشان بود ندانستند. روزی رسید که کرکسها حمله کردند. سیاهی خورشیدمان را بلعید. آن حیوانات شوم کبوتر ها و آهوها را دریدند. از آن زمان ابرهای سیاه جای خورشیدمان را گرفتند.
-چرا مردم تلاشی برای بازگشت خورشید نمی کنند؟ چرا کرکس ها و کفتارها را بیرون نمی کنند.
-آقا مردم نمی بینند. نگاهشان کن. می بینی؟ حتی متوجه نیستد کجا می خوابند. اگر غذای فاسد نیز به دستشان برسد میخورند. چون نمی بینند.
-خوب چرا این سیاهی را حس نمی کنند؟ این سرمای غریب را؟
-نمی توانند. حسی ندارند. ذهنشان خالی از خاطرات خوش است. امیدی ندارند. امید که نباشد قلب می میرد. حسی وجود نخواهد داشت. مردم من به این وضع عادت کرده اند.
-کاش هیچ گاه گذارم به اینجا نمی افتاد. نمی توانستم تصور کنم که چنین مردمی هم وجود دارند. سوالی دارم دخترم. تو چرا مانند بقیه نیستی؟
-جوابش ساده است آقا. من به خورشید ایمان دارم. امید به دیدن دوباره اش مرا زنده نگه می دارد. آقا یک چیز را هرگز فراموش نکنید. امید را.
-دخترم آخر امید تو امیدی محال است. تو مانند یک شمع در میان تاریکی قدم بر می داری تا به خورشید گرما بخشت برسی. اما یک شمع در میان این سرمای شوم کاری نمی تواند انجام دهد. در نهایت به خاموشی می گراید.
-اما آقا گرمای همین شمع کوچک ممکن است خیلی ها را به خود جذب کند. یخ های دلشان را باز کند. آنوقت است که می توان به جنگ سیاهی رفت و آن حیوانات شوم را بیرون راند. من ایمان دارم که بار دیگر خورشید را خواهم دید.
-دخترم امروز من درس امید را از تو آموختم. از تو سپاسگذارم. بدان که همین شمع کوچک تو دل خیلی ها را مانند من روشن خواهد کرد. آشفته نباش. چون به زودی به دیدار خورشید خواهی رفت عزیزم.
پیرمرد این را گفت و رقت. اکنون برقی در چشمان دخترک می درخشید. برق امید.
+ نوشته شده در  ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط دلنواز  | 

فرق!

دوست معمولی هیچگاه نمیتواند گریه تو را ببیند.
دوست واقعی شانه هایش از گریه تو تر خواهد بود.
عضویت در ایران عشق
دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمیداند.
دوست واقعی شاید تلفن آنها را جایی نوشته باشد.
عضویت در ایران عشق
دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو میآورد.
دوست واقعی زودتر به کمک تو می آید و تا دیر وقت برای تمیز کردن میماند.
عضویت در ایران عشق
دوست معمولی از دیر تماس گرفتن تو دلگیر و ناراحت میشود.
دوست واقعی میپرسد چرا نتوانستی زودتر تماس بگیری؟
عضویت در ایران عشق
دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعی سعی در حل آنها میکند.
عضویت در ایران عشق
دوست معمولی مانند یک مهمان عمل میکند و منتظر میماند تا از او پذیرایی کنی.
دوست واقعی به سوی یخچال رفته و از خود پذیرایی میکند.
عضویت در ایران عشق
دوست معمولی می پندارد که دوستی شما بعد از یک مرافعه تمام می شود.
دوست واقعی میداند که بعد از یک مرافعه دوستی محکمتر میشود.
عضویت در ایران عشق
دوست واقعی کسی است که وقتی همه تو را ترک کرده اند با تو می ماند.
+ نوشته شده در  ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط دلنواز  | 

yeah

Balancing is a dynamic process; its a verb not a noun. The only way to remain life-centred is to keep shifting from right to left & left to right. Don't aim for extremes--don't avoid them either. When happy~ be happy. When sad~ be sad. The secret of balancing is to remain open to both polarities.

+ نوشته شده در  ساعت 9:35 قبل از ظهر  توسط دلنواز  | 

سلام

خدا یا شکرت...

ماشین که تغریبا ردیف شد
حالمون هم که خوبه

دمت هم گرم
+ نوشته شده در  ساعت 8:56 قبل از ظهر  توسط دلنواز  | 

و فى مناجاة موسى علیه السلام

 

( أ ى رب أ ى خلقك أ حب إ لیك قال من إ ذا أ خذت حبیبه سالمنى )
موسى علیه السلام در مناجات با خدا عرض كرد:
خداى من ! كدام آفریده ات را بیشتر دوست مى دارى ؟
فرمود: آن كس را كه چون محبوبش را از او بگیرم با من آشتى باشد.

+ نوشته شده در  ساعت 9:5 قبل از ظهر  توسط دلنواز  | 

یکی بود یکی نبود

به نقل از آقا خره

یه روز یه یابوی بود که عینهو همه یابوها زندگی می کرد

یه روز که یابو داستان ما داشت از یه کوره راه  رد می شد و کله رو انداخته بود پایین و زیر لب هی تکرار می کرد که :گر به خود آیی به خدایی رسی !!

یهو یه خری صداش کرد

هی یابو !!

یابوهه برگشت و دید یه خره نشسته روی یه سنگ کنار راه

خره گفت هی یابو بیا اینجا

یابوهه که دید خره داره به زبون یابو ها حرف می زنه کف کرد

راه افتاد و رفت پیش خره

خره گفت یابو جان یه نگاه به راهی که می رفتی بنداز

یابوهه یه نگاه کرد و دید به به !!

کوره راهه به یه پرتگاه ختم می شه !!

تو دلش گفت اگر خره منو صدا نکرده بود الان کف دره شده بودم عینهو گوشت چرخ کرده!

برگشت که ازش تشکر کنه دید خره نیست !!

آخه خره احتمالا یه خر معمولی نبود دیگه !

خری که به زبون یابوها حرف بزنه!

راه و چاه رو تشخیص بده !!

 

یابوهه یه کم فکر کرد و  به خودش گفت

هی مرتیکه یابو !! خوب تو هم الان که اینجا وایسادی اون پرتگاه رو می بینی !!

زبون یابو ها رو هم که از خر جماعت بهتر می فهمی !

خوب وایسا اینجا و ... !!

خلاصه یابوی باهوش داستان ما وایساد تا یابوی بعدی بیاد و اون نجاتش بده !!

هنوز نصف روز نرفته بود که یه یابوی دیگه در حالی که داشت زیر لب برای خودش حرف می زد از راه رسید !

یابوهه دید ای بابا این یابوهه هم عینهو خودش داره همون چیزا  رو زیر لب می گه و می ره طرف دره !!

داد زد هی یابو !! یابو  دومی همینطور که داشت می رفت سرش رو برگردوند به سمت یابو اولی !

یابوی ما هم داد زد بالام جان بیا اینجا یه کار واجبی باهات دارم !

یابوی دوم داستان همینطور که زیر لب داشت با خودش حرف می زد سرش رو انداخت پایین و به راهش ادامه داد  !

آقا، یابوی اول داستان یهو ترس برش داشت و داد زد بابا یابو جان با توام نرو الان می افتی !

همینطور که یابوی اول داستان هی داد و بیداد می کرد که بپا اون جلو پرتگاهه یابوی داستان به راهش ادامه می داد تا اینکه !! آی آی آی آی آی  ی ی ی ی ی ی ی ی    !!!  بوم !!

خلاصه چند روزی یابو داستان ما نشست سر اون راه که شاید یه یابو رو از افتادن نجات بده اما دریغ از حتی یکی !!

خلاصه آخرش نا امید شد !! پیش خودش گفت حتما من یه یابو فوق العاده بودم که حرف خره روم اثر گذاشت ! همین که این فکر از ذهنش گذشت خره یه پس گردنی بهش زد !!

آخه خره یه خر معمولی نبود !!

خلاصه خر غیر معمولی ما به یابوهه گفت :

بنده خدا این وسط چند تا نکته رو قاطی کردی ! اول اینکه یه خری باید باشه که بتونه حرف بزنه اونم به زبون یابو ها !! دوم اینکه یابویی باشه که بتونه بشنوه !! سوم اینکه یابوهه اصلا حرف گوش کن باشه !! چهارم اینکه سیستم جهان طوری برنامه بریزه که خره سر کیف باشه و یابوهه سرحال و هر دو هم سر بزنگاه با هم برخورد کنن و ...!!

 

خوب حالیت شد !!

حالا بیا برو دنبال همون کاری که باید می رفتی دنبالش !!

یابوهه گفت : آقا خره قرار بود من دنبال چی بگردم ؟ در این مورد که تو داستانت چیزی نبود که ؟

خوب شما بگید یابوهه قرار بود کجا بره ؟

 

خوب قصه ما به سر رسید یابوهه به خونه نرسید !!


۱-آقا این داستان برای یه یابوی مشخص نوشته شده اما باقی یابو ها هم میتونن ازش استفاده کنن

۲- آقا استفاده غیر استاندارد عوارضش بر عهده مصرف کننده است

۳- آقا یهو یابو پنداریتون کار دستتون نده ها !! از ما گفتن بود ها !!

+ نوشته شده در  ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط دلنواز  | 

هیس !

خاموش باشیم زیرا
    آنگاه است که صدای نجوای خدا را خواهیم شنید.
+ نوشته شده در  ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط دلنواز  | 

تنهاییم ای خدا...

تنهاییم. سالهاست. زندگی روی چرخ دنده های بی ثباتی می چرخه و ما همراه با اون می دویم. سالهاست زندگی یه فیلم شده رو دور تند که توش همه ما در حال دویدن هستیم. انگار این قطار سالهاست دنده بریده و ایستی نداره، ایستگاهی نداره! سالهاست داخل این قطار سریع السیر می شینیم، بلند می شیم، راه می ریم، درس می خونیم، کار می کنیم، می خوریم، حرف می زنیم... سالهاست تو این قطار سریع السیر می میریم و دوباره زنده می شیم. سالهاست تو این قطار عادت کردیم برای رسیدن به نقطه ای نامعلوم همه چیزهای معلوم زندگیمون رو قربانی کنیم. سالهاست هیچکس سوزن بانی ندیده، حتی لوکوموتیو رانی که ازش بپرسه، این قطار داره ما رو، با همه توانایی و ناتوانایی، با همه درستی و غلطی، با همه زشتی و زیبایی، به کجا می بره. سالهاست هیچکس نپرسیده یعنی همه ما قراره به یه نقطه برسیم؟ همه ما یه جا قرار گذاشتیم. همه ما؟ سالهاست که تنهاییم و حتی تو این قطار تو چشم کسی خیره نمی شیم، خیره نمی شیم که بی ادبی نباشه، که دخالت نباشه، که تجسس نباشه، که عشق نباشه... سالهاست تو این قطار کسی نمی خنده، حتی چهره ای دیده نمی شه. درست مثل لحظه ای که دو تا قطار از کنار هم عبور می کنن و تو از چهره مسافرهای بغل، فقط هاله ای می بینی. بی هیچ حسی، بی هیچ درکی! سالهاست که همه ناراحتن، همه یه خلاء دارن، همه تو چشمهای پوشیدشون یه غصه عمیق دارن. سالهاست همه دنبال چیزهایی دارن می دون که خودشون هم ازش بی خبرن. شاید قبلا می دونستن، می دونستیم! اون زمانی که وقت داشتیم صبح به صبح به خودمون تو آینه صبح به خیر بگیم. وقت داشتیم گاهی به صدای خودمون یا عزیزامون گوش بدیم که ببینیم اونقد که بزرگ شدیم، صدامون هم عوض شده؟ اون روزهایی که تفاوت خوب و بد رو می فهمیدیم. اون روزها که هرکس جزیره ای بود، به بزرگی دنیای خودش و همه دوست داشتیم این جزیره ها رو کشف کنیم. اون روزها که بزرگترین شگفتی اش دوست داشتن بود...

دیگه وقت نداریم برای خودمون، برای دیدن صبح، برای کسانی که دوست داریم یا دوستمون دارن، برای رسیدن یا نرسیدن به آخری که هیچوقت آخر نیست لحظه ای مکث کنیم، سکوت کنیم. دلمون تنگه، سالهاست و یادمون می ره یه شب توی چشم یه ستاره نگاه کنیم و بپرسیم چرا دلمون تنگه. دیگه از دنیا شگفت زده نمی شیم. قدر هیچی رو نمی دونیم. به سرعت نور درس می خونیم، کار می کنیم، حرف می زنیم، می خوریم، می خوابیم ، می آییم، می ریم، دل می بندیم، دل می کنیم، به یاد می آریم و باز فراموش می کنیم... برفی نمی آید، حتی بارونی. اگر هم بیاد یادمون می ره حتما کسی هست، همین نزدیکی، که می تونیم انگشتاشو تو دستمون بگیریم، گرمای پوستش رو احساس کنیم و به بارش، به صدای آب، به رنگ نور، به شرشر بارون، به نرمی برف، خیره بشیم و بی کلام خودمون رو بیرون بریزیم و حس کنیم ایکاش، ایکاش این لحظه برای لحظه ای به ابدیت بپیونده. سالهاست یادمون رفته زندگی همین لحظه است نه یک نقطه! سالهاست با هزارن معیار درست و غلط به هم نزدیک می شیم و از هم دور می شیم و یادمون رفته به دنبال لحظه آرامشی هستیم که در اون...

ایکاش یکی پیدامون کنه! ما سالهاست که گم شدیم. ایکاش امشب به گوشه ای از آسمون، به رنگ چشمهامون، به تن صدامون، به نرمی پوستمون، به آرامش قلبی که می تونه برای ما باشه فکر کنیم و ببینیم برای کی و چی داریم می دویم. تا کجا می خوایم بدویم به کجا می خوایم برسیم. شاید اونچه که داریم دنبالش می دویم، همین جا، در همین نقطه، توی همین قطار، همین مسافر ناآشنای کنار دستمون باشه...

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط دلنواز  | 

قال الصادق (ع)

قال الصادق (ع)
یقول الله تعالی

((اِنّ اَدنی مَا اَصنَعُ بِالعَبد اِذا آثرَ شَهوَتَهُ عَلی طاعَتی اَن اُحَرمَهُ لَذیذَ مُناجاتی))

«هر بنده‌ای كه خواهش نفس خود را بر طاعت من ارجحیت دهد كمترین كاری كه دربارة او انجام دهم
این است كه او را از لذّت مناجاتم محروم می‌سازم
»
+ نوشته شده در  ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط دلنواز  | 

بله !

آن مهم نیست كه از ره به چه سرعت گذریم- این مهم است كه آنرا به چه مقصد سپریم
+ نوشته شده در  ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط دلنواز  |